ای دلبر ما ، مباش بی دل ، بر ما
یک دلبر ما ، به که دو صد دل ، بر ما
نه دل بر ما ، نه دلبر اندر بر ما
یا دل بر ما فرست ، یا دلبر ما
ابوسعید ابوالخیر
تو از دردی كه افتادست بر جانم چه می دانی؟
دلم تنها تو را دارد ، ولی با او نمی مانی
تمام سعی تو كتمان عشقت بود در حالی
كه از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی
فقط یك لحظه آری ، با نگاهی اتفاق افتاد
چرا عاقل كند كاری كه باز آرد پشیمانی؟
گر خون دلی بیهوده خوردم ، خوردم
چندان که شب و روز شمردم ، مردم
آری ، همه باخت بود سر تا سر عمر
دستی که به گیسوی تو بردم ، بردم
ای معنی انتظار ، یک لحظه بایست
دیوانه شدم به خاطرت ، کافی نیست؟
برگرد و نگاهم کن و یک جمله بگو
تکلیف دلی که عاشقش کردی،چیست ؟
چیزیم نیست خرد و خمیرم فقط همین
کم مانده است بی تو بمیرم فقط همین
از هرچه هست و نیست گذشتم ولی هنوز
در عمق چشمهای تو گیرم فقط همین
درنگاهت خوانده ام غرق تمنایی هنوز
گرچه درجمعی ولی تنهای تنهایی هنوز
بی تو امشب گریه هم با من غریبی می كند
دیده درراهند چشمانم كه بازآیی هنوز
در دیده دل جلوه گرت می بینم
هر لحظه به شکل دگرت می بینم
هر بار که از دیده دل می گذری
از بار دگر خوبترت می بینم
خـودت را جـای مـن بـگذار و بعـدش خـوب دقـت کن
ببین یک دل نه صد دل عاشق خود می شوی یا نه؟
ذهن را درگیر بـا عشقـی خیـالـی کـرد و رفت
جمـله هـای واضـح دل را سـوالـی کرد و رفت
چــون رمـیدنهــای آهــو نــاز کــردن هــای او
دشت چشمان مرا حالی به حالی کرد و رفت
بس حلقه زدم بر در و حرفی نشنیدم !
من هیچكسم؟ یا كه در این خانه كسی نیست ؟
با دلارامی مرا خاطر خوشست ،
كز دلم یكباره برد آرام را
سیل دریا دیده هرگز بر نمی گردد به جوی
نیست ممکن هرکه عاشق شد دگر عاقل شود
گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود
از هرچه زندگیست دلت سیر می شود
گویی به خواب بود جوانیمان گذشت
گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود
کاری ندارم آنکه کجایی چه می کنی
بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود
گفته بودی که:«چرا محو تماشای منی؟
وآنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی!»
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی !
منم که تا تو نخوابی نمیبرد خوابم
تو درد عشق ندانی، بخواب آسوده
ز ریشه کندن این دل تبر نمیخواهد
به یک اشاره بییفتد درخت فرسوده
وعده وصل به فردا دهی و می دانی
هر كه امروز تو را دید ، به فردا نرسد
در قیامت كه سر از خاك بدر خواهم كرد
باز هم در طلبت، خاك بسر خواهم كرد
دلم فریاد میخواهد ، ولی در گوشه ای تنها
چه بی آزار با دیوار نجوا میکنم هر شب
جز دست تو اندازه من شالی نیست
سرد است بیا شال مرا تنگ ببند
دیگران گر بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در نظری گر بروی دل برود ...